سرابی خشک گشته ام نمانده در من نفسی
همه عشق جوانیم همه میل نهانیم
برفت از زندگانیم در این سرای بی کسی
خموش گشه جان من نمانده در میان من
بسوخت همه نشان من در این زندان قفسی
دلا خموش از گله ، دگر ندارم حوصله
مکن گله که جان من دگر ندارد نفسی
مشق شب...ما را در سایت مشق شب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64